تبليغاتX
يه نگاهِ كوچولو

يه نگاهِ كوچولو


گاهی از خودت خسته میشی. با خودت میگی تا کی سکون؟ گاهی هم سردر گم میشی. میشی اون کلاف کاموا که در هم پیچیدست و نمی دونی سرش کجاست.

اما تو تموم این لحظه ها قلبت میتپه واسه اونی که دوسش داری و دستای خودتُ می گیری و بلند میشی.

اما اینبار باید محکم بلند شی و به خودت کمک کنی و به عزیزت احترام بذاری خانوووووم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 12:20  توسط فوندوق خانوم  | 

بعد از چند روز تازه فرصت کردم سری به اینجا بزنم.

+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت 14:50  توسط فوندوق خانوم  | 

دل خواستنهای عجیب من (-:

 دلم می خواد برم توی یه دشت که درختاش از این آب نبات چوبی هیپنوتیزمی هاست به رنگای مختلف ، نمی خورمشونا ، بگم
دلم می خواد کلی بادکنک رنگی داشته باشم ، قرمز ، صورتی ، زرد ، نارنجی ...بگیرمشون توی دستام و تا بی نهایت بدوم
دلم می خواد توی یه دشت پر از گل دراز بکشم و نم نم بارون بیاد و خیسم کنه
دلم می خواد یه برکه ی اختصاصی داشتم ، می رفتم توش و رو آب می خوابیدم ، چشامُ می بستم و به چیزای خوب فکر می کردم
گاهی هم دلم می خواد سرمُ بکوبم به یه جایی
دلم می خواد روحم اونقدر بزرگ باشه که تموم غصه ها و دلتنگی ها رو درک کنم
دلم می خواد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 0:38  توسط فوندوق خانوم  | 

دعای شب قدر

خدایا! من خیلی دوستت دارم . تو هم دوستم داشته باش
حافظ تموم عزیزام باش و دوستشون داشته باش
دوست دارم تو این شب عزیز ازت بخوام کمک کنی تا دل گلم شاد شه
خدایا! حرکت از من .  کمک و محبتت رو بر سرم ببار
می دونم هرقدرم آروم بگم بازم صدامُ میشنوی
نزدیکی . همین جا . توی قلبم . همیشه اینجا بمون و یاورم باش
تو روزای خوب . روزای بد
خدایا! هیچکدوم از بنده هاتُ تنها نذار

دوستت دارم . برای همیشه. روی ماهتُ می بوسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 0:26  توسط فوندوق خانوم  | 

شروع دوباره

از اولشم نباید اینجا رو تعطیل می کردم
همیشه اولین ها بیشتر به دل آدم میشینه
از امروز  اینجا می نویسم.

 می خوام یه سر و سامونی بهش بدم و دوباره ادامه بدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 14:2  توسط فوندوق خانوم  | 

عمونوروز ، یکی از نمادهای نوروز است.

داستان عمو نوروز، داستانی عاشقانه است. عمو نوروز منتظر زنی است. آنها می خواهند با هم ازدواج کنند... براساس یک باور قدیمی ، نامزد عمو نوروز از یک ماه به نوروز مانده ، به دارکوب‌ها و چرخ‌ریسک‌‏ها می‌‏گوید که از برگ نورس درختان و گلهای نوشکفته ، قبای زیبایی برای عمو نوروز که در سفر دوازده ماهه‌است ببافند.

عمو نوروز نماد کسی است که برکت می دهد، حالا شاه یا هر کس دیگر. و آن زن هم منتظر عمو نوروز است. معمولا زن همیشه با زمین هم هویت است، جز در بعضی از اساطیر مصری که زمینش مذکر است، معمولا زن و زمین یکی هستند. الهه که عاشق شاه است، او را انتخاب می کند و آن زن عاشق (سال) هم عمو نوروز را برمی گزیند.در واقع دیدار زن و عمو نوروز هیچ گاه اتفاق نمی افتد. زن هیچوقت در زمان آمدن عمو نوروز بیدار نیست؛ آن قدر خانه را روفته و روبیده و کار کرده که خوابش برده. زن صاحب خانه است و مرد مسافر؛ و این سفر همیشه ادامه دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 13:43  توسط فوندوق خانوم  | 

سال 88 کمتر از یک روز دیگه تموم میشه .
اسم سال 88 روواسه خودم می ذارم" سال بد".
امیدوارم سال آینده روی خوششُ نشون بده.
این چند روز خیلی به سرعت گذشت. وقت آزاد کمی گیرم میومد.
تا چند روز پیش انرژی زیادی داشتم واسه سال نو اما 3 روزی میشه که این انرژی تحلیل رفته.امروز حسابی روی 3 تا از سمینار ها کار کردم ، آخرش به این نتیجه رسیدم که از سر استاده هم زیاده.
زیادی دارم وسواس به خرج می دم.
از مراسم سال نو ، بیشتر از همه به چیدن سفره ی هفت سین علاقه دارم.
فعلا حوصله ی اون دید و بازدید های تکراری رو ندارم ، چند روز دیگه رو نمی دونم .
فقط دوست دارم زودتر مامان بزرگ مهربونمُ ببینم که حسابی دلم واسش تنگ شده .
پروسه ی دید و بازدیدامونم تکراری شده ، 1 فروردین همه خونه ی مامان بزرگ ، باقیشم همش تکرار ...
تموم زندگیمون شده غرق در تکرار و باز هم تکرار.
هوا هم که حسابی سرد شده و یه کوچولو هم بوی بهار نمیاد .

۲۸ اسفند ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 13:43  توسط فوندوق خانوم  | 

10 سال پیش دختری تصمیم می گیره با پسر مورد علاقش ازدواج کنه.

پدر دختر شدیداً مخالفت می کنه ؛ اما دختر سر حرفش می مونه؛ یا اون یا هیچکی.

پدر دلش میشکنه ، اما چاره ای نمونده واسش.

سفره ی عقد پهن میشه. پسر خوشحاله ، دختر می خنده. پدر گریه می کنه .

عروس میگه "بله" ، فامیلاش سعی می کنن خوشحال باشن.

زندگی مشترک . دختر گله ای نداره . پدر به دوماد کمک می کنه .

4 سال بعد پدر میمیره.

مشکلات بیشتر میشه.

پسر به راه بدی کشیده شده.

2 سال میگذره.

دختر یک دختربچه ی ماه بدنیا میاره . یه دختر با چشای مشکی.

نگاه عجیبی داره ، انگار همه چیو میفهمه !

دخترک 1 ساله میشه ، به باباش حسابی وابسته میشه.

دخترک 2 ساله میشه ، اختلاف مامان و باباش بیشتر میشه. اما مامان هنوز بابا رو دوست داره ، اما بابا مشکلات داره.

میون این جنگ و دعواها دخترک 3 ساله میشه، 4 ساله میشه.

پای مامان به دادگاه خانواده کشیده میشه.

دادخواست طلاق.

دختر به انتهای زندگی زناشویی رسیده. خیلی صبر کرده . تحمل کرده ؛ اما نشد.

دخترک گاهی پیش مامانشه ، گاهی پیش باباش.

2 ماه پیش بود.

بابا دخترک رو از مامان میگیره و می بره پیش خودش.مامان هنوز هم بابا رو دوست داره.

دخترک به باباش وابستست ، حواسش به مامانش هست.

2 روز پیش، بابای دخترک کشته میشه.

دخترک غذا نمی خوره.

دخترک حرف نمی زنه

دخترک فقط نگاه میکنه.

انگار همه چیو می فهمه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 13:42  توسط فوندوق خانوم  | 

؟

هنوز هم اینجا تعطیل است

دوست دارم این روزها بنویسم اما هیچ حسی برای نوشتن نمی آید.
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 13:57  توسط فوندوق خانوم  | 

انتها

تعطیل است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 19:25  توسط فوندوق خانوم  |