10 سال پیش دختری تصمیم می گیره با پسر مورد علاقش ازدواج کنه.
پدر دختر شدیداً مخالفت می کنه ؛ اما دختر سر حرفش می مونه؛ یا اون یا هیچکی.
پدر دلش میشکنه ، اما چاره ای نمونده واسش.
سفره ی عقد پهن میشه. پسر خوشحاله ، دختر می خنده. پدر گریه می کنه .
عروس میگه "بله" ، فامیلاش سعی می کنن خوشحال باشن.
زندگی مشترک . دختر گله ای نداره . پدر به دوماد کمک می کنه .
4 سال بعد پدر میمیره.
مشکلات بیشتر میشه.
پسر به راه بدی کشیده شده.
2 سال میگذره.
دختر یک دختربچه ی ماه بدنیا میاره . یه دختر با چشای مشکی.
نگاه عجیبی داره ، انگار همه چیو میفهمه !
دخترک 1 ساله میشه ، به باباش حسابی وابسته میشه.
دخترک 2 ساله میشه ، اختلاف مامان و باباش بیشتر میشه. اما مامان هنوز بابا رو دوست داره ، اما بابا مشکلات داره.
میون این جنگ و دعواها دخترک 3 ساله میشه، 4 ساله میشه.
پای مامان به دادگاه خانواده کشیده میشه.
دادخواست طلاق.
دختر به انتهای زندگی زناشویی رسیده. خیلی صبر کرده . تحمل کرده ؛ اما نشد.
دخترک گاهی پیش مامانشه ، گاهی پیش باباش.
2 ماه پیش بود.
بابا دخترک رو از مامان میگیره و می بره پیش خودش.مامان هنوز هم بابا رو دوست داره.
دخترک به باباش وابستست ، حواسش به مامانش هست.
2 روز پیش، بابای دخترک کشته میشه.
دخترک غذا نمی خوره.
دخترک حرف نمی زنه
دخترک فقط نگاه میکنه.
انگار همه چیو می فهمه!